چشم هاي آسمان در غم خشك كامي ما گريان است، باران لطيفي مي بارد. من غمگين و در خود فرو رفته به حوض بي ماهي حياط نگاه مي كردم كه قطره هاي باران در تجربه وحدت آب آن گم مي شوند و فقط براي چند لحظه اي دايره هايي بر جاي مي گذارند و بعد محو مي شوند. در بهت غم آلودي فرو رفته بودم، براي رهايي از اين حزن دامن گستر، به دوستی زنگ زدم ،مشغول بچه داري و آشپزي بود. رگه هايي صدايش احساس حضور ناقص در لحظه را به من القاء مي كرد، شتابزده درودش گفتم و هشدار دادم مبادا غذا بسوزد که زندگی شستن یک بشقاب است...
از آسمان آتش می بارد،پای درختی خشک،در کنار چند درخت دیگر که آنها هم سرنوشت مشابهی دارند، نشسته ام .سرنوشت سیاهی که غفلت من برای آنها رقم زده است...
مادرم پایین میزم نشسته است و یکریز داستان های تکراری اش را مرور می کند ، من هم شتابان یکسره تایپ می کنم.
آیا این صفحه کلید همان دندان های مصنوعی مادرم در حنجره جهان مجاز نیست؟
از خواندن کتاب" تکنیک ، وجود ، آزادی" حوصله ام سر رفت و کوه و بیابانم آرزو شد.
سر در گریبان، اسیر فکر اسارت انسان امروز، سلانه سلانه، باتوم (چوبدستی)کوهنوردی را میان بازوان به پشت گرفتم و راه افتادم. سر کوچه پسرک جستجوگر در ظرف زباله، تا مرا دید به پهنای صورتش خندید و با لحن التماس آمیز گفت:
یه تکنیک برو
میگویند وقتی خواجه نصیرالدین طوسی به شهر مراغه رسید، تصمیم گرفت که رصد خانهای بسازد. به هلاکوخان گفت که میخواهم چنین کاری را بکنم و از تو کمک میخواهم.
جمله ای از نامه رومن رولان به گاندی مرا درکام خود کشیده بود و از لای درختان سرسبز،باگلهای رنگارنگی که پایشان روییده بود شتابان به سوی سالن سخنرانی می رفتم و به رابطه عاشقانه این دو فکرمی کردم.دوشیفته که ازدو سوی جهان، به شور هم میتپند. من صدای این تپش را اولین بار است که ازلابه لای سطرهای شورانگیز نامه های این دو به هم می شنوم. در نامه ای رولان می نویسد:"این چندکلمه را با عجله نوشتم،این کلمات را بیان کننده نیاز من به حقیقت مطلق بدان...". در پشت سطر سطر این نامه ها، ضربآهنگی است که مرا وا می دارد تا اعتراف کنم که به قول سلطان ولد،پسرمولانا براستی پاره ای از سخن ها،: لشکری از لشکرهای خداوندند....
دوباره سرسال نشده توبه شكسته ام و باز افتاده ام به روزنامه خواني. در چند سال اخير نشده است كه هر بار بعد از روزنامه خواندن، احساس بيهوده كاري مرا در كام خود نكشاند و خودم را سرزنش نكنم که خب اگر اینها را نمی خواندی چه می شد؟! بماند كه معمولاً خبرهايي به چشمم مي آيند كه هر يك خراش هايي بر روانم مي كشانند و چه انرژي هاي كه از من نمي برند ، باید باور کرد که آنچه در رسانه ها مطرح می شود کف دریای سیاست است...
مادرم با دلسوزي از شامپويي سخن مي گويد كه موها را سياه مي كند نگاهش مي كنم، عجبا، او نگران سپيدي موهاي كسي است كه عقلش را در حد همان ايام قنداقه مي داند ...
بي توجه همچنان مي نويسم، كلافه دوباره تاكيد مي كند شامپويي آمده است،.. خنده ام گرفته است. با خودم مي گويم كاشكي او مي دانست من به رفته رفته سپيد شدن موها دلخوشم، باشد كه عاقبت دلم نيز از اين همه شبرنگي دست بردارد و از كله ام پيروي كند.
چندي پيش دم در سينمايي دوستي را ديدم كه هميشه با هيجان از مسايل سياسي- اجتماعي حرف مي زد. او هميشه، همه اطرافيان را به بي تفاوتي متهم مي كرد. جماعت رنگارنگ ،صف كشيده بودند تا فيلم طنزي ببينند، پس از احوال پرسي با تعجب از او پرسيدم: توكجا، اينجا كجا؟!
سري تكان داد و خنديد و گفت: ول كن بابا اسدا...
گفتم: يعني چه؟! اون همه دنبال فيلم ها و رمان هاي روشنفكري و شعار مسئوليت در برابر نسل فردا و اين حرفها چه شد؟!
با بي حوصله گي پرسيد: كروچو ماركس را مي شناسي؟!
باسر جوابش دادم كه نه، گفت همان كمدين سبيلوه!
گفتم خوب كه چي؟!
گفت: به قول او، مگر نسل آينده براي من چه كرده است كه من به فكر آنها باشم؟!
از نقل قولش ماتم برد، صف تكاني خورد، خداحافظي كردم، تمام طول راه از خود بارها پرسيدم: آيا حق با طناز تاريخ ايران، عبيد است كه توصيه كرده است:
رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز تا داد خود را از مهتر و كهتر بستاني