چه شب راز انگیزی، چه صدای دلنواز موسیقی افلاکی و چه نویسنده شوریده حالی که از سیر در آسمانها برگشته است. جانم آغشته به حسی ناشناخته و مرموز است، مجروح جمال ماهم، ماه بزک کرده به نور خورشید، که تا همین یک ساعت پیش پوستش چه لطیف و بی لک بود ، اما این جمیله اکنون در نگاه من، چه آبله روی سرد و زشتی شده است. چه گودالهایی، چه دشتهای سیاهی… زیارت جمال ماه به من فهماند چقدر از زیبایی ها، زاییده فاصله هاست و چه عشق هایی که فقط صدای فاصله اند ...
" امروز به دست من ، جز قلمي نيست، باري مي كوشم تا خدمتي كنم"
ابوالفضل بيهقي
هرگز در سالهایی که هر نوجوانی رویا پردازی می کند تصور جایی که امروز در آنم را نداشتم .نمی دانم چطور شده بود که دوست داشتم شاگرد شیرینی پزی ، مهندس پتروشیمی و یا جراح مغز و اعصاب بشوم. خیالاتی که هنوز هم نمی دانم چه شد که هیچکدام از اینها نشدم . زهی خیال باطل؛ اما می دانم چه شد که سر از رشته ای در آوردم که در باره آن هیچ چیز نخوانده بودم و نمی دانستم ...
از در که وارد شدم نمی دانم چرا لباس در نیاورده ،تلویزیون را روشن کردم، چه رفتار عجیبی ...
مرد کله تاسی با هیجان و صمیمانه صحبت می کرد، زیر تصویرش نوشته شده بود :
حسین منصوری، شاعر، مترجم ، فرزند خوانده فروغ فرخزاد ...
....آغداشلو: راجع به نثر شما، يک موضوعي هست. اونم اينه که نثر شما مقداري عربي داره... و اين عربي بازي، در ديگرون هم تأثير کرده. آيا شما فکر نميکنيد اينم يک نوع «زدگي» يه؟ سه تا نقطه يک «زدگي»...؟
آل احمد: «شرقزدگي» بگيد. چرا ميترسيد؟ والله، فکر ميکنم توي اين زمينة خالي از هر نوع ملاک، اين ملاک مذهب که زبون فارسي رو غني کرده، يک جا پاست. من حرف کسروي رو پرت ميدونم. يا
بی هراس و مقتدر روی صندلی انتظار در شهرداری نشسته ام. منتظرم تا كارمند بی خیال پرونده کارم را بررسی کند ،مرد مضطربی کناردستم بی تاب است. در اندیشه ام كه چه عمری در گرداب اين وانفساي ادارات، برباد می رود. در ذهنم خاطره ده سال پیش در همین مکان را مرور می کنم. آن روزها نیز مثل امروز هراسان و پریشان گذارم به این اداره افتاده بود. ، نگران گرفتن ایرادی از پرونده و آغاز دردسرها...
کسی در اعماق وجودم از من می پرسد: چرا اینقدر امروز آرامی،و آن روزها آن گونه نا آرام بودي؟ آیا گذشت سالها و سوختن شورها و شوق ها، مایه این آرامش است یا آن که فهمیده اي که در آن طبقه بالا شاگرد سالهای پیشت اکنون رئیس این اداره است ؟
در طنین ای حیرانی این پرسشها ،کسی نهیبم می زند :
کی قرار است باور کنی تمامی امور جهان به دست رفیق اعلای تو است ؟...
می مانم به خودم چه جوابی بدهم ...
رند ازلي از گوشه روحم قهقهه مي زند: زهی اعتماد، زهی رفاقت كه تراست!
يكي مي گفت : من در عرفان در جسنجوي زيبايي ام
ديگري گفت:به دنبال زیبایی بودن نظر بازی است نه جستجوی رستگاری...
اين قطعه در وصف آن دسته از مديراني سروده شده كه توصيفشان در متن شعر آورده شده است، بنابراين جاي گله براي آن گروه كه خود را از خصلتهاي شمرده شده بري ميدانند، نيست:
بيجاره اسيران كه بر اين ميز مديريد
دلبسته جاه و سمت و تخت و سريريد
در كذب و ريا، سخت قويدست و توانگر
در علم و خرد، سخت تهيدست و فقيريد