تبليغاتX
تا لب بحر












تا لب بحر این نشان پایهاست / پس نشان پا درون بحر لاست (مولانا)
د‌ر سال 1886 د‌ر شهر بلوا د‌ر فرانسه زاد‌ه شد‌ و فرزند‌ يك ساختمان‌ساز و معمار بود‌. او از پرورش د‌يرين‌گرا و سنتي كاتوليك برخورد‌ار گشت و هنگام د‌انش‌‌آموزي د‌ر زمينه‌ي فلسفه و رياضي سرآمد‌ همگان شد‌. هنگامي كه به 21 سالگي رسيد‌ بيش‌تر د‌ر شهر پاريس، جايي كه هسته و كانون غيب‌باوري به شمار مي‌رفت و د‌ر آن روزگار ـ سال‌هاي 1906 تا 1908 ـ د‌ر اوج ناآرامي و بحران بود‌ به سر مي‌برد‌.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

برق می زد و رعد

درگاه روشن می شد و خاموش

پیر ما می خواند سوره رعد را

من حیران و حیران تر

پیر ما 

بست ناگهان نامه نبی را و گفت:

"بگفتا حال ما برق جهان است

دمی پیدا و دیگر دم نهان است

گاهی بر طارم اعلی نشینیم

گهی بر پشت پای خود نبینیم"

 یاران همه خاموش

در سکوت میانه برق و رعد

پیر ما غرید:

ای خداوند خدا

آنک دو انسان

یکی در هراس از تازیانه زئوس آسمانی

دیگری

در تحلیل تخلیه بار الکتریکی

چگونه راه برند به تو

ای سوی در جوشش جستجو

ای خاموشی در تپش هیاهو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

ای زیبا

سادگی ات

چه سخت کمانی است در جهانیدن خدنگی به سوی من

  آری من

این همیشه آشنایت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

ويليام شكسپير مي‌گويد:

 «برخي انسان‌ها بزرگ آفريده شده‌اند. برخي بزرگي را به دست مي‌آورند و برگروهي، بزرگي ناخواسته سوار مي‌شود.»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

                                                               «الميرا عليجاني»

1-توجه به سلامت فيزيكي:

فردي كه از سلامت فيزيكي مناسب برخوردار نباشد سلامت رواني‌اش به دلايل مختلف در معرض تهديد قرار دارد.
2- فرد آرمان‌خواه:

منظور افرادي هستند كه يك سيستم باوري دارند و با آگاهي و درك به اين باورها رسيده‌اند. اين دسته افراد نظرات مخالف را به راحتي گوش مي‌دهند. در واقع مي‌توان گفت افرادي انتقادپذير هستند.
3- فردي كه به اصول اخلاقي و قانون‌هاي جامعه پايبند باشد:

 يعني اينكه بايد و نبايد‌هايي را كه چه در خانواده و چه در جامعه برقرار است قبول داشته باشد.
4- شخصي كه به حرمت و حيثيت انساني پايبند باشد:

 منظور اينكه فرد به اين باور برسد كه انسانيت ارزشمند است و هر انساني داراي حق و حقوق و حرمت و ارزش است.
5- فردي كه علم را قبول داشته باشد و موضوعات را از طريق علمي پيگيري كند و از خرافات دوري كند، به اصطلاح ما روان‌شناسان شخصي كه از سلامت رواني برخوردار است دل به خرافات و اصول غيرعلمي نمي‌دهد.
6- فردي كه به عقل به‌عنوان يك اصل توجه دارد:

 يعني به دنبال يافتن ارتباط بين علت و معلول، كشف قوانين جهان هستي است و به تعادل اعتقاد دارد.
7- شخصي كه از واقعيت فرار نمي‌كند.
8- فردي كه مسووليت‌پذير است. البته نبايد مسووليت را با وظيفه اشتباه گرفت. مسووليت، حس دروني است كه شما را موظف به انجام كاري مي‌كند و وظيفه، حس بيروني است كه به وسيله جامعه و ديگران از شما خواسته مي‌شود.
9- فردي كه از سلامت رواني برخوردار است، داراي هدف است يعني هم مقصد و هم معني و مفهوم كارش مشخص است.
10- شخصي كه براي وقت و زمان خود و ديگران ارزش قايل است.
11- افرادي كه امروزشان با فردايشان مساوي است يا بهتر است اين‌گونه بگوييم كه كار امروزشان را به فردا محول نمي‌كنند.
12- فرد سالم كسي است كه احتياج به خودكفايي دارد.
13- شخصي كه از سلامت رواني برخوردار است نبايد از لحاظ عاطفي و مالي وابسته باشد، بايد استقلال شخصي خود را به رسميت بشناسد، مستقل فكر كند و تصميم بگيرد و مستقل زندگي كند.
14- شخصي كه اعتماد به نفس مثبتي داشته باشد يعني اينكه به توانايي‌ها و ارزش‌هاي خود آگاهي داشته باشد از سلامت رواني برخوردار است.
15- شخص سالم بايد به خود و ديگران احترام بگذارد.
16- داشتن اوقات فراغت و داشتن تعادل در زندگي از معيار‌هاي ديگر سلامت رواني است.
17- شخصي كه از سلامت رواني برخوردار است از يك برنامه‌ريزي دقيق و صحيح در زندگي‌اش پيروي مي‌كند.
18- شخص سالم از منظر رواني كسي است كه در روابط‌ حساس خود اعم از عاطفي، زناشويي و خانوادگي تعادل برقرار كند.
19- فردي كه از سلامت رواني برخوردار است نبايد خشم، عصبانيت، خودخواهي، كينه، تنفر و افكار منفي را در خود نگه دارد بلكه بايد بتواند آنها را كنترل كند و از بين ببرد.
20- داشتن اطمينان از آغاز زندگي به اطرافيان و جهان پيرامون، آخرين معيار سلامت رواني است.
‌يعني در اين تعريف شما اگر شخصي يكي، دو مورد از 20 اصل سلامت رواني را نداشته باشد از منظر رواني سالم نيست؟
نبود يكي از موارد فوق بالطبع باعث به‌هم‌ريختگي در شخص مي‌شود و احتمال اينكه ساير اصل‌ها را هم از دست بدهد وجود دارد و در نهايت سلامت رواني شخص در معرض تهديد قرار مي‌گيرد.
‌شخصي كه از سلامت رواني برخوردار نيست يا اينكه چند مورد از معيارهايي كه شما برشمرديد را ندارد، دچار بيماري روحي است؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 یداللّه گودرزی

در کجایی ای جنون لایزالی در کجا؟

من به دنبال توأم ای ناگهان در هر کجا

خسته‏ام از دست عقل مانده در بند زمین‏

 وسعتی از سقف این بن‏بست بالاتر کجا؟

 شوق مردن در هجوم شعلهء شمشیر کو

رقص گردن زیر برق تشنهء خنجر کجا؟

دل کجا این تودهء تاریک و سرد بی‏تپش‏

آتش نبض نهان در زیر خاکستر کجا؟

شوق پروازی به سوی نور در من مرده است‏

از شب تاریک من ای عشق زندان‏تر کجا؟

 سر به دامان گریبان برده‏ام همچون جَرَس‏

من کجا،تنهایی مرموز نیلوفر کجا؟

ای طنین مبهم صد بار شوق جستجو

می‏کشانی این غریب خسته را دیگر کجا؟

ای عدم،ای مرگ از من دست بردار و برو

گیرم از اینجا به سویت آمدم آخر کجا؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  


پیر ما را عادت آن است که هرز گاهی

کتابی می خواند از اهل زمان  

چند گاهی بود که  گاه و بیگاه

در درگاه می خواند:

کتاب صراط های مستقیم را

یکی از یاوران با من می گفت: به پنهانی

که من خوانده ام بارهای بار این کتاب را

کی وقت آن است که پرسم: نظر او را؟!

روزها گذشت تا پیر به پایان برد دفتر را

یاور ما شتابان به میانه در آمد که:

چون است که جمله راه ها، می رسند خدا را؟!

پیر ما درودی فرستاد پیر بلخ را و گفت:

 
بی نهایت حضرت (۱) است این بارگاه
صدر را بگذار صدر تست راه .

ای که ره به صورت برده ای

این سخن نه آن است که پنداشت و می پنداری

اگر این چنین بود بارگاه، آن یار را

پس چرا  می خوانی به دعا خدا را

 که ای هادی

مدار مرا حیران  

 ز خیل گمراهان این وادی ؟!

 

-------------------------------------------------------

۱)حضرت . [ ح َ رَ ] (ع مص ) حضور. مقابل غیبت ، 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

گوشی موبایلی داشتم که حرف "ی" کوچک نداشت، پیامک های که می فرستادم همه حرف "ی" آنها بزرگ بود. گاه همین مشکل مخاطبان را مجبور می کرد تا به من زنگ بزنند و بپرسند که: فلانی چه نوشته ای؟!

 چند بار به تعمیرگاه هایی مراجعه کردم درست نشد که نشد .پس از ناامیدی از اصلاح این فونت "ی "، به توصیه  دوستی از برای نوشتن پیامک از حروف عربی استفاده کردم که مشکل "ی" کوچک را نداشت ، اما با مشکل بزرگتری رو به رو شدم:

انتقال پیام با زبانی که حروف گ چ پ ژ نداشت اجازه نگارش بسیاری از واژگان مورد نیاز مرا نمی داد و بسیاری از معانی به گونه ای دیگر در پیامک ها خلق می شدند.

در چنین جدالی بود که فهمیدم چه معناهایی که در حصار محدودیت های زبانی من که نمی توانم آن گونه که می خواهم پارسی سخن بگویم یا مخاطبانی که پارسی مرا دریابند زندانی  می شوند...

در تجربه حرف "ی" بود که آرام آرام دریافتم چرا شمس تبریزی می گوید:

عرصه سخن ؛ بس تنگ است ! عرصه معنی فراخ

از سخن پیش تر آ ؛ تا فراخی بینی و عرصه بینی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

مفهوم سرمایه اجتماعی نوپا و دارای سه مولفه مهم اعتماد اجتماعی، انسجام اجتماعی و مشارکت اجتماعی است که خود هم معلول و هم گسترش دهنده این سه مولفه است. ضمنا این سرمایه حیاتی، وابستگی و ارتباط متقابل و محکمی با سرمایه فیزیکی، اقتصادی و انسانی دارد، به تسریع توسعه اقتصادی و فرهنگی و اطلاعاتی و رشد و بالندگی جامعه یاری می رساند؛ موجب ایجاد حس همکاری و همیاری و مشارکت میان اعضای جامعه می شود؛ و مهم تر این که شرط لازم برای توسعه هر نظام اجتماعی، مقدمه ایجاد جامعه مدنی، گسترش دهنده حوزه عمومی، و به عقیده آنتونی گیدنز، به عنوان زیربنای ایجاد جامعه مدرن مطرح است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

  پس از سالها دوباره تامل در بهره وری گریبانم را گرفته است  و این روزها  لای روزنامه می گردم شاید اطلاعاتی را برای آزمون فرضیه هایم پیدا کنم. امروز رسیدم به این خبر :

از تعداد 46 میلیون برگ سند بانکی که در یازده ماه اول سال گذشته مبادله شده 6 میلیون برگ آن برگشت داده شده است. مبلغ این اسناد برگشتی 31 هزار و 450 میلیارد تومان بوده است. این مبلغ نسبت به 11 ماه اول سال 89 نزدیک به 25 درصد افزایش داشته است.

در کتاب “اشکال سرمایه”  پیر بوردیو بین سه نوع سرمایه تمایز قائل می شود: سرمایه اقتصادی، سرمایه فرهنگی و سرمایه اجتماعی.

او سرمایه اجتماعی را چنین تعریف می کند:

 “مجموعه منابع حقیقی یا بالقوه مرتبط با مالکیت شبکه پایداری از روابط کم و بیش نهادینه شده بر اساس آشنایی و پذیرش متقابل”

چشم هایم را بستم و با خودم گفتم:

  سهم  من در تولید سرمایه اجتماعی وطنم چقدر است؟ 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

شادی آذری
نخستین انقلاب صنعتی، اواخر قرن 18 میلادی در بریتانیا و با مکانیزه کردن صنعت نساجی آغاز شد. کارهایی که تا پیش از آن به دست کارگران و در صدها کلبه متعلق به بافندگان انجام می‌شد، در یک جا جمع و به کارخانه نخ‌ریسی منتقل شد.
چنین بود که کارخانه نخ ریسی پا به عرصه حیات نهاد. دومین انقلاب صنعتی در اوایل قرن بیستم رخ داد، وقتی که هنری فورد نظارت بر مونتاژ متحرک را بر عهده گرفت و طلایه‌دار تولید انبوه شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

ترجمه و تدوين: مسعود بينش

چارلز هندي(CHARLES HANDY) در سال 1932 ميلادي در ايرلند زاده شد. پدرش يك كشيش پروتستان بود كه به گفته خودش نقش مهمي در زندگي او ايفا كرده و تمايل به پرسيدن چرا را در او تقويت كرده است. هندي در سال 1955 در رشته فلسفه و تاريخ كلاسيك از دانشگاه آكسفورد با درجه ممتاز ليسانس گرفت. سپس به مدت ده سال به عنوان مدير فروش شركت رويال داچ شل(ROYAL DUTCH SHELL) در مالزي مشغول به كار شد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

دیروز در ترافیک شدید  موج رادیو را روی ایستگاهی که  مذاکرات علنی مجلس را  مستقیم پخش می کرد تنظیم کردم.

چند دقیقه ای نگذشته بود که نماینده خوی پشت تریبون رفت و نطقش را آغاز کرد.

پس از بیان مقدمات و تشکرات نماینده به مسولان اعتراض کرد که: ۵/۱ میلیارد تومان به نام مقبره شمس تبریزی گرفته اید پس چرا  آنجا نماز خانه ندارد ؟...

  یکباره در بازتاب صدای جناب نماینده خودم و شمس تبریز را در میان خیل کارگران بیکار منتظر دیدم که  کنار آتش بر سر چهار راه آن سوی مزارشمس در خوی  نشسته بودیم و  آن "رستخیز ناگهان "داشت برایم تعریف می کرد:

"سه روز به فاعلي ( کارگري) رفتم، کس مرا نبرد زيرا ضعيف بودم. همه را بردند و من آن جا ايستاده.

در راه خواجه اي را نظر بر من افتاد، غلام را فرستاد که اين جا چه ايستاده اي؟

 گفتم: تو راه را به قباله گرفته اي؟ (۱)

 نمی دانم چرا با تمام اعتقادی که به نقش توسعه گردشگری برای انتقال فرهنگها در جهان جدید دارم از  جلب توریست برای آمدن به مکان های مقدس و مزار عارفان تمام جهان بیزارم. احساس می کنم چیزی در این میان آلوده  شده و عشق عاشقان و میعادگاه شان کالا می شود.

در سفر چین بود که از فروش همزمان بلیط به توریستان و زائران معابد بودایی حالم به هم خورد و حسابی غصه ام گرفت. در آن معابد بتکده ایی که غذای پخته پیش روی بودا نهاده بودند  ما با پرداخت دلاری چند هاج و واج شور و حال باورمندانی را می نگریستیم که در سکوت  زانو زده بودند و می گریستند.

----------------------------------------------------

(۱) مقالات شمس تبريزي، 1385،  ص278

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

از عهد خردگی این داعی را واقعه ای عجب افتاده بود، کس از حال این داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی؛ می گفت: تو اولن دیوانه نیستی، نمی دانم چه روش داری، تربیت ریاضت هم نیست؛ و فلان نیست... گفتم یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که خایه بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان برون آورد؛ بط بچگان کلان تَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی ست، لبِ جو می رود، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا می بینم مرکب من شده است، و وطن و حال من اینست. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگرنه، برو برِ مرغ خانگی.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

از عالم معنی الفی بیرون تاخت که هر که آن الف را فهم کرد همه را فهم کرد، هر که این الف را فهم نکرد، هیچ فهم نکرد. طالبان چون بید می لرزند از برای فهم آن الف، اما برای طالبان سخن دراز کردند شرح حجاب هارا ، که هفتصدحجاب است از نور و هفتصد حجاب است از ظلمت، به حقیقت رهبری نکردند، رهزنی کردند بر قومی، ایشان را نومید کردند که ما این همه حجاب هارا کی بگذریم؟ همه حجاب ها یک حجاب است، چون آن یکی هیچ حجابی نیست، آن حجاب، این وجود است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

همیشه به دوستانی که خیال می کنند افکار و دیدگاهشان حاصل تام و تمام پذیرش دلایل منطقی است و بازیگری علل در آن نقش ندارند خنده ام می گیرد. آیا نباید بدانیم که انسان موجودی تاریخی است؟و گاه در تاریخ خویش به علتی مبتلا می شوی تا بعدها دلایل به کمک آیند.فرآیندی که در آن ذهنیت ها علاقه ها  و دلبستگی ها می توانند به تعصب بیانجامند که آدمی همواره در توجیه بماند و از پیله خویش بیرون نیایید و خویش را مزین به استدلاتی هم بکند.

بی گمان استثنا ها را نباید قاعده کرد.این که فرزند نوح پیامبر طاغی می شود یا فرزند بت تراشی به نام آذر پدر ایمان یعنی ابراهیم شود قصه دیگری است.

چندی پیش  کسی  که روزگاری در لابلای اشعار حافظ و سعدی به دنبال حقیقت می گشت با افتخار از  آزادگی امروزین خود گزارش داد و  از بازگشت به  سنت شادخواری خانوادگی  با من سخن  گفت .او با خوشحالی بیان می کرد امروز از اشعار مولانا  دیگر دغدغه رستگاری ندارد و به دنبال زیبایی است.خجالت کشیدم از اوبپرسم از کجایی مولوی می تواند زیبایی بیرون بکشد که به نبرد فیلم های هالیودی در جان او بر خیزد؟

نمی دانم چرا وقتی او شادمانه از این رهایی امروزی خویش سخن می گفت من حیران دچار این پرسش شدم که :

 چکونه میل به زیستن در جهان صوفیان  در من شکل گرفته است ؟ 

در این سالها  برای پاسخ به این پرسش در خودکاوی هایی که در ساختار شخصیت و روان خود کرده ام به عوامل گوناگونی رسیده ام که در این گونگی من سهم داشته اند.عواملی که بعدها موجب برهان جویی  من شدند و سرانجام من را به گزینشی نقادانه از جهان صوفیان کشانیدهر چند مدتی علاف بازی های ذهنی فیلسوفان شدم و نمی دانستم حد ارزش  کارآنها چیست و با گزاره های آنها نمی توان  از روی مغاک پوچی که به قول نیچه در متن زندگی است جهید.

 اما آن روز در لابلای کیف  از شادخواری آن دوست  یاد خواننده ای افتادم که علاقه من به او  در دوران مدرسه راهنمایی مایه تمسخر دوستانم بود که  هر یک دل در گرو صدای خوانندگان پاپ پیش از انقلاب دهه پنجاه شمسی داشتند.

من آن سالها  نمی دانم چگونه سخت دلباخته صدای کسی شده بودم به نام :

درویش مصطفی جاویدان

جوانی با ریشی انبوه در لباس و کسوت درویشی که گاه تنبور به دست و  تبرزین بر دوش  روی جلد کاست ها خودنمایی می کرد.او از سو یی "یا محمد" و  "یاعلی" و "بابا کوهی" می خواند و از سویی دیگر" چینی بند زن" و "ترگلک و ورگلک"  دنیا وفا نداره ...

صدای گرم و قلندرانه اش او مرا به اوج می برد و به غروری صوفیانه در توهمات نوجوانی می کشاند.گاه ساعتها کتاب دشوار مقالات شمس و خط سوم را دور خودم می چیدم و مبهوت در طنین صدای او فکر می کردم که  درویش جاویدان سخنگویی حزبی است که من عضو آنم. با زحمت عکس بزرگی از او را را روی در کمد چسباندم و  گاه و بیگاه به او نگاه می کردم.

در آن سالها بطور رازانگیزی بی آنکه بدانم چرا  سخت شیفته جهان ماورا بودم .اما بقول امروزی ها افلاطونی به دنیا آمده بودم و جانم قرائت متکلمانه از دین را بر نمی تافت و تمایلات صوفیانه مبنای باورمندی ساده من  به دین بود. معلم دینی متعصب که ما را از شنیدن موسیقی می هراساند هرگز باعث نشد تا من صدای درویش را گوش ندهم زیرا  همواره فکر می کردم:

  مگر درویش از چیزی نمی خواند که معلم ما نیز از آن سخن می گوید ؟!.

سالها بعد وقتی بحث پلوراایسم دینی در جامعه مد روز شد برای من چیزی تازگی نداشت زیرا در نوجوانی بی آن که بدانم صدها بار با آواز "یا هو"ی درویش  جاویدان  زمزمه کردم:

انجیل مسیحا را دیدم و زدم یاهو

توارت موسی را دیدم و زدم یاهو

..........................................

شعر آواز او در نوجوانی مرا  با تسامح و تساهل درویشی آشنا کرد و از اعتقاد به "مذهب حق"   باور به "فرقه ناجیه"رها کرده بود.

در طنین صدای گرم او در آواز "من خدا را دیده ام" آموزش دیدم  که خدا را می توان در همه جا دید.جایی مثل  یک چهره زجر کشیده ُ دست پینه بسته....

  این گونه در آن سالهای نوجوانی اشکال شرعی "غنا" را حل کردم و  هنر دینی را برای خودم مصداق یابی می کردم و لذت می بردم.سالها بعد بود که فهمیدم در آنچه  میان تضادهایی که من جمع کردم چه شکاف بزرگی میان صوفیان و فقیهان در همواره تاریخ  بوده و هست.

در عالم لاجوردی  با صدای بم درویش  سیر می کردم و خوش بودم تا اینکه روزی آگهی را در روزنامه دیدم .آگهی که در آن عکس درویش جاویدان در کنار چند خواننده دیگر آمده بود که در کاباره ای در لاله زار خواهد خواند.آن روز سرم گیج رفت و چقدر حالم بد شد....

 خدایا درویش زاویه نشین من خواننده ای کاباره ای بود؟.شیخ صنعان جانب خانه خمار شده بود یا ساکن آنجا بود و من بی خبر نمی دانستم؟(بعدها بود که با جریان های موسوم به قلندری و خراباتی در تصوف ایران  آشنا شدم و فهمیدم قصه از چه قرار است.)

 بگذریم. مدتها گذشت تا من به این توجیه  ساده لوحانه رسیدم  که حتما حضرت درویش تبرزین بر دوش و کشکول به دست قصد ارشاد مخموران پشت میزهای کاباره های لاله زار را دارند. (براستی که شیفتگی مایه چه کوری هایی که نمی شود؟!)

انقلاب شد و همه چیز سیاسی و درویش در من گم شد.

 چند سال بعد روزی کاستی از درویش را در بازار دیدم و  با شوق خریدم.آهنگها همان قبلی بود اما شعرها عوض شده بودند. دیگر درویش از قهر زنش با "بابا کوهی "سخن  نمی گفت بلکه از شهید بی کفن حرف می زد.علی در آواز او دیگر پیر صوفیان صافی نبود که کار به کار جهان ندارند و با معشوق خوشند بلکه با ذوالفقار او قرار بود ظلم جهان بر کنده شود...غیر از بازسازی آوازهای قدیمی و آوازی برای آقای طالقانی دیگر چیزی از او نشنیدم و به فراموشی سپرده شد...

 در دهه هفتاد روزی با دوستی سخن از درویش به میان آمد او گفت:

کجایی که درویش کتابی نوشته است و در آن نامه به پاپ نوشته  و داعیه هایی دارد.به آن دوست گفتم حتما درویش ما مصلح جهانی شده  است .

 در چنین اوضاعی است که آدمی باید به قول مولانا بفهمد:

نازنینی ولی در حد خویش

الله الله پا منه از حد بیش.

----------------------------------

یادداشت:

چند روز پیش که یاد درویش افتادم نامش را در گوگل جستجو کردم و متن زیر را پیدا کردم.شرح احوالی که من از آن  بی خبر بودم و به نظرم اغراقی است برای انقلابی نشان دادن او . حتما در آن سالهایی  نوشته شده است که طرفدارانش برای او احساس خطر کرده اند و خواسته اند به زعم خوشان تبرئه اش کنند.

نمی دانم که درویش زنده است یا مرده؟هر کدام که باشد خدایش مورد عنایت قرار دهد که واسطه ای بود برای  سوق دادن من به جهان عارفان .

در آن سالهایی که هرکس سر ارادات به آستان ایدئولوژی سپرده بود او با صدایش مرا امیدوار به رحمت  الهی شفاعت نبوی و ولایت علوی کرد و در شوقی که امروز دارم سهم دار و من وام دار او ...

شرح حال:

نام و شهرت اصلی او سید مصطفی موسوی است ، درهفت آبان 1325در کرمانشاه متولد شده و در خانواده ای مذهبی نشو و نما کرد ، بعلت حضور ذهن و قابلیتهای هنری در اکثر زمینه ها به ویژه مجسمه سازی ،خط و نقاشی ، شعر و نویسندگی ، تئاتر و موسیقی همیشه در اعیاد ملی و مذهبی و جشن تحصیلی آخر سال شرکت می کرد . درسن 12 سالگی با همان خرجی روزانه پولی جمع کرده و سازی دست دوم خرید و بدور از چشم مادر که بر عکس پدر که یک روحانی روشنفکر بوده وهست بدون راهنما و معلم پس از یکسال تمرین با خود توانست علاوه بر نوازندگی شعر و آهنگی نیز به نام “هو یا علی مدد“ بسازد، با تشویق پدر در شب سیزده رجب روز تولد مولای متقیان علی علیه السلام آنرا در جمعی که مادرش هم حضور داشت خواند.در زمان سلطنت نفس عماره در سال 1347 در سن 22 سالگی چون علاقمند به ادامه تحصیل بود بنا بر توصیه دوستان پدرش به نام مستعار و غیر حقیقی در دانشگاه تهران اسم نویسی کرد که از گزند ساواک در امان بماند ،ولی در اوائل سال 1348 درسال دوم “علوم سیاسی“ بعلت فعالیت های مستقیم سیاسی در تیر اندازی حکومت شیطانی شاهنشاهی بالاخره شناخته شده و مجبور به فرار و ترک دانشگاه شد . چون از نظر شکل و شباهت ظاهری شباهت بسیار نزدیکی به شهید نواب صفوی داشت و این مطلب را سازمان امنیت که به ساواک معروف بود می دانست ، به کمک دکتری جراح که محرم و از دوستان نزدیک پدرش بود تغییر چهره و روش مبارزاتی داد ، با بلند شدن موی سر کاملا به هیئت دراویش در آمده و در نزدیکیهای آبشار دربند شمیران اطاقی اجاره کرده و بانام مستعار درویش جاویدان زندگی دوباره ای را شروع کرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 
  • جورجو آگامبن ترجمه‌: امير كمالي/ حسين پروانه

  • ظاهرا عنوان «پارادايم1 چيست؟» چنين نشان مي‌دهد كه موضوع سخنراني من، روي يك پرسش معرفت‌شناختي و روش‌شناختي متمركز خواهد شد. به هيچ‌وجه معتقد نيستم كه اين عنوان، مربوط به چنين پرسش‌هايي باشد. و اصولا طرح مساله به اين صورت را نمي‌پسندم. غالبا اين مساله را آنگونه كه مارتين هايدگر در گذشته ارايه كرده بود، استنباط مي‌كنم، بدينسان كه در اينجا ما افرادي هستيم كه چاقوهايي را تيز مي‌كنيم، اما چيزي براي بريدن باقي نمانده است.


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

     یکی از یاران در رویا 

    گرفت از دست  خدای مردی

    سجاده ای .

     شامگاهی پرسید: چیست آنچه دیده ام  را تاویل ؟ 

    پیر ما گفت:

    پایان افراشتگی نفس در حضور خدا

      آغاز سجده ای نو در این تکرارها

    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

     
    نويسنده: پل كراگمن مترجم: محمدرضا فرهادي‌پور

     

    تاريخ تفكر اقتصادي قرن بيستم بي‌شباهت به تاريخ مسيحيت قرن شانزدهم نيست. پيش از انتشار كتاب تئوري عمومي اشتغال، بهره و پول توسط جان مينارد كينز در سال 1936، مذهب رسمي علم اقتصاد – به خصوص در زبان انگليسي- تفكر بازار آزاد بود


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

     

    چه رها می شوی اگر به  گوش باطن  بشنوی  بسیاری  سخن ها که از دهان خلق بیرون می جهد آهنگین شدن همان بادی است که می توانست از جای دیگر گوینده  رها شود (1)

    ................................................

    (1):با الهام از ابیات زیر از مثنوی:

    آن یکی نایی خوش نی می‌زدست

    ناگهان از مقعدش بادی بجست

    نای را بر ... ن نهاد او که ز من

    گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن

    پيرو پيغمبراني ره سپر

    طعنه خلقان همه بادي شمر

    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

                                                      از:خاطرات نورالدین عافی
    ...بالاخره تصمیم برگشتن قطعی شد. هر کس که سرپا بود در بازگشت باید یک زخمی را هم با خودش عقب می‌برد. این را جنگ به ما یاد داده بود و چه لحظه تلخی بود آن لحظات. به زخمی‌ها نگاه می‌کردم؛ «خدایا از بین این بچه‌ها کی رو با خودمون ببریم؟ صمد قنبری، علی بهلولی، قاسم هریسی یا...» از کنار هر مجروحی که می‌گذاشتم دلم می خواست او را با خودم ببرم. لحظه‌های سنگینی بود. جمعا پنج، شش نفر مانده بودیم که به هر طرف آتش می‌گشودیم و برای رفتن جمع و جور می‌شدیم. در آن منطقه آخرین کسانی بودیم که هنوز عقب‌نشینی نکرده بودند. فکر کردم صمد قنبری را ببرم. به طرف او رفتم. گویا منظورم را فهمید. تبسمی  در صورت دردمندش دوید اما کنار او قاسم هریسی افتاده بود و جایی که قاسم بود نمی‌توانستم دلم را راضی به بردن کس دیگری کنم. قاسم را کول کردم و به صمد گفتم:

    «می‌یام تو رو هم می‌برم!»

    تلخ‌ترین دروغی بود که می‌شد در جنگ گفت! در آن گیرودار فقط یک نفر را می‌توانستم عقب ببرم و او قاسم هریسی بود!

    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

       در تامل در احوال عارف خیاطی مشغول بودم که تا بانگ اذان بر می خاست اگر سوزنی را از پارچه بیرون آورده بود فرو نمی کرد.در این تامل توجیه های رنگارنگ خودم را می دیدم که پشت پنجره صدای بال بال کبوتری در طنین صدای حی علی خیر العمل  تذکرم  داد:

     رها کن  انگشتت را انگشتوانه کیبورد وقت آن است که بالی بزن به آهنگ یک ورد

     

     

     

     

    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

    ای عظیم

    پناه می برم به تو

    از وهم فربه شده به دم شیطان رجیم

    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

     دقیق نمی دانم چگونه با شعر مشیری آشنا شدم  به احتمال قوی از دزدکی خواندن کتاب های شعر خواهرم 

      یادم هست شعر کوچه مشیری را روی مقوای سیاهی نوشته  و روی دیوار زده بودم و هر کی رد می شد به او نشان می دادم.

    امروز  که  به تاویل عارفان روز به در شدن آدمی از خود و بازگشت او به طبیعت اصلی خویش است تا از خواب  بیدار شدم یاد شعری از مشیری افتادم که از دبستان  نمی دانم  چرا آن را دوست داشته ام . در این سالها که  از ابعاد این زندگی مدرن دورتر می شوم  و رویکرد ساختار شکنانه پست مدرن ها با گرایشات عارفانه من روز به روز در هم آمیخته تر می شود راز  دوست داشتن این  شعر بر من آشکارتر می شود.به قول دوستی چون تولد من همزمان با آغاز این جنبش بوده است مادرم به روز مرا متولد کرده است هر چند مدتی ناخلفانه در پی مدرن ها به بیراهه رفتم

    من از این شعر فقط عنوان  آن را از برم و در این سالها بارهای بار آن را زمزمه می کردم و  رد می شدم اما امروز تا از خواب بیدار شدم بی تاب خواندن این شعر شدم و آن را در سایتی یافتم...

    مرحوم مشیری را دو بار دیدم: یک بار حدود سال ۷۲ در جلسه انجمن که شعر امیر کبیر او را که چاپ نشده بود گرفتم و در حاشیه اش چیزکی نوشتم و چاپ شد . دیگر بار شاید دو روز پیش از مرگش در نشر چشمه بود که داشت کتابها را نگاه می کرد و من فقط سلامی به او دادم...

    خداوند روحش را شاد کند که مفهوم بهار با نام او در ذهنم گره خورده است:

    بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
    به كوه خواهد زد !
    به غار خواهد رفت !


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

    هرچه که مبنایش را ندانی، معنایش را نخواهی فهمید و تا مقامش را نشناسی، به وصف کلامش نرسی و هر که را عبارات اندر نیابی، اشارت او هرگز نخواهی دانست و هرچه را به اصل ندانی به فصل آن سبقت نگیری.                                                                                    

                                                                 محمد بن علی سهلگی

                                                                 (381-477  هجری )

    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

     

    الهام جم زاد          محمد حسین بهرامیان

    مقدمه

    ناخودآگاه جمعی انسان، مضامینی را در بردارد كه یونگ آنها را "آركی تایپ" می نامد. در این كهن الگوها به دلیل این كه ریشه ای چند میلیون ساله دارند، مفاهیمی جهانی اند. (شایگان فر، 1380، ص: 138) و در اصل گرایش های ارثی مشتركی هستند كه انسان در موقعیت های گوناگون از خود نشان می دهد. "به قول كارل، مسایل بنیادی و فطری حیات بشری چون تولد، رشد،‌ عشق، خانواده، مرگ، تضاد بین فرزندان و والدین و رقابت دو برادر جنبه‌ی كهن الگویی دارند". (شمیسا، 1378، ص: 342).


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

    روشن است آن خانه  گویی زان کیست؟

    ما غلام خانه های روشنیم

                                                    مولوی

    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

     از سفر چند باره خرقان و بسطام  آمده ام ،سفری از گونه ای دیگر که فهم آشفته من را نسبت به بایزید کمی سامان داد... 

     قصد  دارم اگر این تعهدات خودساخته بگذارند سفرنامه ای بنویسم که فکر کنم نامش را خواهم نهاد:

    شکوفه ای بر درخت اندوه

    جوهر حاصل از تاملات من در این سفر سه چیز بود:

    ۱( پیدا کردن فهم جدیدی از بایزید که همواره با دیده شک و تردید به او می نگریستم. شک و تردیدی حاصل از: حملات شمس تبریزی به بایزید ،دقت نکردن در پاره ای از احوالات او  و حالی که با آن درویش بلوچ در کنار مزار او رخ داد..

    ۲( تبیین این پرسش که:

    چگونه بایزید و خرقانی بی پروا از رویت خدا  در خواب و شنیدن کلام او سخن گفته اند؟!

     ادهاعایی که اگر کلمات آنها از سوی مریدان اسطوره ساز آن بزرگان دقیق ثبت شده باشند حتی با پذیرش تمام تاویلات مقبولی که عارفانی چون مولانا می کنند صورت کلام آنان برای من قابل فهم نیست.این ادعاهای آنها خارج از محدوه پذیرنده ساز تاویلات  مولوی است و با پاره ای دیگر از سخنان آنان ناسازگار می نماید، مانند این که:

    لوح محفوظ است او را پیشوا

    از چه محفوظ است محفوظ از خطا
     

    نه نجوم است ونه رمل است ونه خواب 

     وحی حق و الله اعلم بالصواب

    از پی روپوش عامه در بیان 

     وحی دل گویند آن را صوفیان


    وحی دل گیرش كه منظرگاه اوست 

     چون خطا باشد چون دل آگاه اوست

    مؤمنا ینظر بنور الله شدی 

     ازخطا و سهو ایمن آمدی

    «آنچه‌ می‌گویند بعد از مصطفی‌ (ص‌) و پیغامبران‌ علیه‌السلام‌ وحی‌ بر دیگران‌ منزل‌ نشود، چرا نشود؟ شود الّا آن‌ را وحی‌ نخوانند معنی‌ آن‌ باشد که‌ می‌گوید اَلْمْومٍنْ‌ یُنْظُرْ بِنُورِالله‌. چون‌ به‌ نور خدا نظر کند همه‌ را ببیند اوّل‌ را و آخر را، غایب‌ را و حاضر را، زیرا از نور خدا چیزی‌ چون‌ پوشیده‌ باشد و اگر پوشیده ‌نباشد آن‌ نور خدا نباشد پس‌ معنی‌ وحی‌ هست‌ اگر چه‌ آن‌ را وحی‌ نخوانند» (مولوی‌، 1348، ص‌ 128)

    ۳( سالها این انتقاد  آکادمیک را داشتم که چرا عارفان پیشگام  و دوران سازی مانند بایزید خرقانی شمس ...چیزی  نمی نوشته اند؟حتی اگر امی -نه عامی - بوده اند به کاتبانی از مریدان امر می کردند.

     هرچند سالهاست که ساده لوحانه فکر نمی کنم که عرفان پژوهشگاه زیبایی شناسی و،آرایشگاه کلام است تا معلم های ادبیات و نویسندگان آبگی و شارحان حلقه  های شرح مثنوی از آن نانی بخورند یا  آب اعتباری نزد نگاه ساده دلی بیابند. اما در این سفر فهمیدم  عارفان چه هوشیار بوده اند که سخن خاص خود را نمی خواسته اند که ثبت کنند و همان کاری را کرده اند که پیامبر کرد که با وجود کاتبان وحی هیچ چیز دیگری غیر از قرآن به فرمان او نوشته نشد حتی همان احادیث قدسی را.

    هرچند به روايت سهلکي بايزيد از احوال و اسرار خود آنچه را از ديگران پنهان ميداشت، برادرزاده اش ابوموسي در وقت مرگمي گويد :

        چهارصد سخن را از بايزيد بگور مي برم که هيچکس را اهل آن نديدم که با وي گويم

      

    عرفان حاصل مجاهده در طریق شریعت انبیا است و قرار عارفان مسلمان نبست که دکانی باشند در روبروی دکان پیامبران ساده گویی که کلیم الله و روح الله و حبیب الله ...بوده اند. از هیچ یک از پیامبران سخنی چونبایزید نقل نیست که می گوید:

    « در وحدانيت مرغي شدم، جسم از احديت و جناح از ديموميت. در هواي بي کيفيت چندسال بپريدم تا در هوايي شدم. بعد از آن هوا که من بودم، صد هزار هزار بار در آن هوا مي پريدم تا در ميادين ازليت رفتم. درخت احديت ديدم: بيخ در زمين داشت و فروع درهواي ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نيکب نگريستم، آن همه فريبنده در فريبندي بود  

    از سبحان ما اعظم شانی یایزیدی که از مناره مسجدش اذان پخش می شده است  چه باید فهمید که شمس در دیدار نخست با مولانا او را اسیر پارادوکس آن کرد؟ )۱(

     آیا  پیام ظاهر عمل ساده انبیا چیزی جز آن است که نقشه گنج حق در ما تعبیه است و فقط آنان مامور تذکر این معنا بودند و بس؟مگر همین عارفان پس از مرگ بسیاری از سخنان را در رویا به کسانی نگفته اند؟
    گاهی فکر می کنم که همین حرف های خاص آن بزرگان که ممکن است در مهتاب شبی در گوش حریف قلندری زمزمه شده است یا به قول خودشان در غلبه حال بر زبان آنان جاری شده است مایه چه خطا ها که نشده است و برای غرایز ما آدم های اسیر در معادلات جهان مدرن فرصت چه تاویل هایی را پیش آورده است.

    چه حس می توان داشت که بايزيد خلق را پیشتر از خویش به نزد خدا واصل می بیند اما مي گويد:

    « من چون بحري ژرفم که نه آغازي دارم نه پاياني »،

     کسي از او پرسيد عرش چيست؟ پاسخ داد: من.

     گفت: کرسي چيست؟ گفت: من،

     و به همين سان درباره لوح و قلم چون سئوال کرد جواب داد: من،

     و اينچنين با پيامبران و فرشتگان اتخاذ هويت کرد و چون سئوال کننده را متعجب ديد، توضيح داد:

    « هر آنکس در خدا فاني شود و حقيقت را فراچنگ آورد؛ او خود همه حق خواهد شد. چون او نماينده خدا، خويشتن را در خويش ميبيند».

    شاید آگاهی بر راه زنی و غلط اندازی هایی چنین جملاتی است که امثال مولانا در مثنوی به زحمت تاویل و تفسیر و توجیه  کلام بزرگان افتاده اند اما چون شمسی ابا نداشته است که بگوید:

     عیب از این بزرگان است وگرنه خلق چه سگانند که طعنه زنند.

     آورده اند: چون کار او بلند )مشهور( شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد، حاصل،هفت بارش از بسطام بيرون کردند. وقتيکه وي را از شهر بيرون ميکردند، پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري که کافرش من باشم.

    یادداشت:

    افلاکي روايت کرده  که روزي مولانا در حالي که از مدرسه پنبه فروشان قونيه بيرون آمده و بر استري سوار شده باتفاقجماعتي از طلاب علم ميگذشت، شمس تبريزي به او برخورد پرسيد: بايزيد بسطامي بزرگتر است يا محمد بن عبدالله. مولانا گفت: اين چه سئوال است؟ محمد خاتم پيغمبران است، چگونه ميتوان بايزيد را با او مقايسه کرد. شمس الدين تبريزي گفت: پس چرا پيغمبر ميفرمايد (ما عرفناک حق معرفتک) و بايزيد بسطامي ميگويد (سبحاني ما اعظم شأني)؛

    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

    حیران نگاه می کردم و مدام از خودم می پرسیدم  چگونه می توان باور کرد:

    دور شدن نعش روح کسی در پیچ و تابهای رودخانه کف آلود کلام که از چشمه های غریزه جاری است؟!

    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

     
                                                             علی اصغر رجبی

    همان گونه كه در لغت آمده است «وحی» به معنای القاء معنی در دیگری است كه این القاء از راه های گوناگونی مانند: ایماء و اشاره، كتابت، سخن پنهانی و… امكان پذیر است. زمخشری در اساس البلاغةمی نویسد:
    «و ح ی ـ اوحی الیه و اومی بمعنی، و وحیتُ الیه و أوحیت اذا كلّمته بما تخفیه عن غیره.»1
    در «المصباح المنیر» آمده است:
    «الوحی: الاشارة و الرسالة و الكتابة و كل ما ألقیته الی غیرك لیعلمه (وحی) كیف كان… »2
    در «مختار الصحاح» نیز می نویسد:
    «و ح ی ـ (الوحی) الكتاب، و جمعه (وُحِی) مثل حَلی و حُلِی، و هو ایضاً الاشارة و الكتابة و الرسالة و الالهام و الكلام الخفی و كلّ ما القیته الی غیرك.»3
    همین معنای لغوی را برخی در استعمال قرآن نیز مورد نظر دانسته اند. مثلاً در سورهٌ مریم ضمن نقل قصهٌ زكریا می فرماید:
    «فخرج علی قومه من المحراب فأوحی الیهم أن سبّحوا بكرةً و عشیاً» (مریم/11)
    «راغب اصفهانی» در مفردات می نویسد:
    «… و قد یكون بصوت مجرد عن التركیب و باشارة ببعض الجوارح، و بالكتابة، و قد حمل علی ذلك قوله تعالی عن زكریا (فخرج علی قومه من المحراب فأوحی الیهم أن سبّحوا بكرة و عشیاً)، فقد قیل رمز، و قیل اعتبار، و قیل كتب.»4
    و در مجمع البیان در این رابطه آمده است:
    «(فأوحی الیهم) ای أشار الیهم و أوحی بیده، و قیل كتب لهم فی الأرض، عن مجاهد.»5
    مولوی در دفتر اول مثنوی بیت 1461 به زیبایی دربارهٌ وحی سخن می گوید كه این بیان را می توان با معنای لغوی وحی منطبق دانست:
    پس محل وحی گردد گوش جان * * * وحی چه بود گفتنی از حس نهان


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  ساعت   توسط  

     

    انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس