سفرنامه حج(۱):پاي در ره(غلامرضا خاکی)

...پشت پنجره‌ام،هنوز خورشيد در افق تیغ نکشیده است‌،چه حال خوشي است آنگاه كه در می یابی که ظلمت بر همه چيز چیره شده است اما تو به سياهي خو نكرده اي و در جانت آفتاب را انتظار مي كشي.هرچند نشسته ای اما آهنگ اشراق داري و در پی آنی که دم صبح، دشمن را بشناسی و  به حال گياهان غبطه خوری كه عاشق نورند...

   حياط خانه مادر، چه كتاب قطوري براي خواندن به چشم جان است ، كتابي سرشار از  نشانه هاي جور واجور که در زمان جاری اند. در متن این زندگي  عادتی‌، چقدردرک معجزه‌ گم شده است، معجزه هایی كه هریک آيت حضور خداوند ند. اين سیلان هستی را تنها چشمي می تواند ببيند كه از غبار عادت شسته شده باشد.  پای آن درخت توت، گوسفند نذری كه در انتظار فرا رسيدن عيد قربان(اضحي) بع بع مي كند، در گوشه ديگر،ميش نذري خواهرم که  بي تابانه ريسمانش را مي كشد، ميشي كه قرار است تا ساعتي ديگر مرد قصاب او را بلاگردان من كند. در وسط حياط ،مرغي که مغرورانه قدم مي‌زند و قدقد مي‌كند، مرغی که ديشب آن خروس نابکار را بستند تا با نوکش آنها را زخمی نکند...

چه شور مبهمی لاي برگهای درخت تاک، موج مي زند. خوشه های آویزان انگور چه حسی از انتظار برای رها شدن القا می کند.این درخت پرورده مادرم است و او اين درخت را چون فرزندي از فرزندان خويش دوست دارد،شايد خواهری يا برادری از برادران من باشد که  در سیر وجود، در منزل گیاهی ، جا مانده و از آن پیشتر نیامده است.آخرين برگهایي که از يورش خزان مانده اند عاجزانه به دست باد مي‌رقصند و كف زنان مرا مي گويند: همچنان بايد زيست؛ این خوشه ها، در هجوم رنج‌هاي ناگزير ایام، دلداري‌ام مي دهند در زردی ما ،سبزی بهار را ببین و:

گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان

هزار مي ناخورده در رگ هر تاك است

سنگینی این خوشه های آویخته، مرا اسير تامل مي کنند كه چه كسي مي داند ‌در كشاكش‌ چرخُشت هستي، بايد اين حبه های انگور، چه رنج سهمگيني را تحمل كنند تا باده اي مردافكن شوند.باده اي سرخ ،تا نوشندگان شراب حقيقت در بزم ربانی، نعره زنان به آن طعنه زنند: اي مي، من بترم از تو ، من باده ترم از تو...

خدايا، غوره خامي چون من، چه تاب‌ها و تب‌ها بايد بكشد تا روزي عربده زنان بگويد: 

مي وصلم بچشان تا در زندان ابد                      

 به يكي عربده مستانه به هم در شكنم

روي اين ميز كوچكی كه بر آن می نویسم،گاه دستم به قاب عكس مادرم مي خورد كه كنار خانه پيامبر در ميان عبايي عربي، استوار ايستاده و به من خيره شده است.نگاهي كه با من چه حرف‌ها كه ندارد، نگاهي كه از گوش ندادن به توصيه‌‌هايش گله‌مند است. او در اين سال‌هاي اخير ديگر از توصيه كردن به من نااميد شده است، شايد پيرزن فهميده است كه من دست‌آموز او نشدم و همچنان همان كودك چموش دیروزم.

سفري مرا در كوچه هاي خويش خواب  مي بيند.سفری كه آغازي بي پايان دارد و جلوه ای از سفر ازلي است كه بي‌ ابد است،چه حيرت آفرين است تلاش برای فهم بی نهایت كه به قول كانت آغاز ایمان آوردن به خداست . مدتهاست در انديشه آنم كه چگونه مي‌توانم به قول مولانا بي چون، در شكل چون، پاي در راهي بگذارم كه آن را هيچ كرانه‌اي نيست.سفري كه نامش"آهنگ و عزم" است،  تا حقیقتش باید دیگر چه باشد؟! كسي زمزمه اي در گوش دلم مي خواند:. اين كهنسال غبار آلود، كه در وجود تو جولان مي دهد روح تو نيست،  تو درميان همهمه فريب گم شده ای...

خداوندا،فهم حقيقت اين سفر، چه دشوار است.سفري كه از مدتها قبل شور آدمي بايد به ديار شعور كوچيده باشد.سفری که بايد روح را در وطن شستشويي دهی تا  او را به حياتي دوباره در خرابات حرم وعده ‌دهی.خدايا، چه بي قرار است اين دلم؟! چه دشوار است سفري كه شرط ديدار شاهد مقصود در آن، رهايي از چند و چونِ هستي است .باید رفت هرچند ميان ما سرگرداني بيابان‌هاست ،بي‌چراغي شب‌ها، فراموشي آتش‌ها در خاكستر هاست،ميان ما هزار و يك شب جستجوهاست.سفري دركوچه پس كوچه هاي تاريخ، جغرافيا، خويش، ديگري و ديگران ،مرا به كام خود مي‌كشد، نمي‌دانم از كجا به كجا؟ شايد از "من" تا "ما"، تا "او" ، از "وجود" تا "عدم" ؛ از "بودن" تا "نبودن" ؛از "نهفتگي" تا "شكفتگي"؟ خدايا از كجا تا به كجا ؟

      از دانه به گل، چه تعبير راز آلود و شگفتي براي توصيف سفرحج ، چه تعبير آسماني است براي آن چه بايد در حج   اتفاق بيافتد. سفري از دانه به گل، چه حيف شد مردي كه قبله اش يك گل سرخ بود، به حج نرفت، مردي در اوج شهود، با نگاهي شسته و پاك كه قادر بود بگويد:

پاره لبخند تو، بر روي لجن ديدم

در بن خاري، ياد تو پنهان بود، گرفتم پاشيدم به جهان

      مرد قصاب هنوز نيامده است، بع بع گوسفند مرا به سالهاي دور مي برد .سالهايي كه  صبحگاه  هر عيد قربان، پدرم پاي درخت انار با سيگاری میان لای انگشتان در حياط قدم مي زد و گاه گوسفند قربانی را نگاه می کرد و گاه دستان مرد قصاب را، و تا مرد قصاب براي تيغ كشيدن آماده مي شد او خانه را بسرعت ترك مي كرد. آن مرد اخم آلود حتي دل ديدن ریختن خون يك گوسفند را نيز نداشت.خداوندا، به خاطر شور عاميانه اش در اجراي امر تو، او را در سرزمين هاي ناشناخته غيب درياب و روح مرا را نيز در ابهام ابديت، اماني ببخش... بايد يادم باشد در روشني باغچه به يادش آورم  چه بسا پشت حوصله نورها، بي‌تاب شده باشد...

ديروز در خیابان بعد از سالها یکی از دوستان كه از شمار فناوران نام آور است برخوردم. در روزگار دانشجویی با آریاپور هم كلاس بودم، او درآن سالها، فردی باورمند و هنرمند بود. در همهمه اتو مبیل هایی که سر سام آور می گذشتند  خاطراتی را با هم مرور کردیم . وقت خداحافظی اظهار تمايل كرد که براي بررسی پروژه اي ديداري فوری داشته باشيم ،عذر آوردم كه راهی سفرم .كنجكاو شد كه عازم كجا هستم.وقتي فهمید كه عازم حجم؛ در اوج ناباوری ام گفت: تو هنوز دست از باورهای خرافی ات برنداشتي؟ تا خواستم حرف بزنم با هیجان پرسيد: با چه هدفی به اين سفر مي روي؟

 سر و کله گدایی حرفه ای که دسته ای فال حافظ بدست داشت پیدا شد. گدا گوشه کتم را می کشید و التماس می کرد که فالی بخرم. آریاپور پوزخندی زد و گفت: جرات داری فالی بگیر و ببین آن یک لا قبای کفر گو چی گفته در باره حج، سکوتم را که دید دويست تومان به پسرک داد و فالی از او گرفت و به سرعت پاکت آن را پاره کرد و خواند:

در خرابات مغان نور خدا می بینم                     وین عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو           خانه می بینی و من خانه خدا می بینم       

 غزل خوانی اش را قطع کرد و چشمهایش را گرد کرد و گفت :گمان نمي كنم كه تو بروي تا فقط امر واجبي را ادا كني؛ ناقلا نكنه تو هم مثل آل احمد از سر كنجكاويهاي جامعه شناسانه و سياسي به این سفر می روی و تا بازمانده های يك سنت الهي را زير دست و پای شرکت های آمريكايي و رژيم سعودي پيدا كني، يا شايد مانند دكتر شريعتي مي‌خواهي برای مبارزه سياسي، يك ايدئولوژي دينی تبيين كني؟ شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد :بی خود دنبال این حرفها نباش، دوران این حرف ها تمام شده... مانده بودم زیر بارش این پرسش ها چه بگويم،قصد نداشتم با او درگیر شوم. اين روزها حسابی از جدال هاي غير احسن گريزانم ، برای اینکه حرفی زده باشم گفتم: منظورت را نمي فهمم، اما فقط  مي دانم که نیازمند به چرخشي در نگاه به خویشتن و جهانم. آرزومندم تا به عنوان يك باورمند،جلوه ای از قيامت را،یعنی كنده شدن از آن چه هست را تجربه كنم. از اين همه تکرار در دايره زيستن، به تنگ آمده ام ، به اميد  توبه ای سر دست خدا می روم...

در حالي كه دستش را زیر چانه زده بود و با تعجب نگاهم مي كرد پرسيد: مگر اين سفر با سفرهاي ديگر چه تفاوتي دارد؟ از سئوالش یکه خوردم، احساس كردم اين آدم با آن كه مي شناختم خيلي تفاوت كرده است. یکباره ذوق ادبی ام گل كرد و با هیجان گفتم: آهنگ دياري کرده ام كه نمادي از  ظهور حقيقت نهان، در جهان ظاهر ماست.سفري برای صید مروارید معانی در درياي جان است. تو بايد در این سفر توري داشته باشي كه تارش از شور باشد و پودش از شعور، با چنین توری است که از درياي جان،دست خالي باز نمی گردي. وقتی این حرفها را شنید تا بنا گوشش خنديد وگفت: با اين حساب حاج دكتر، سفر سختي است، ما همان بهتر كه به دوبي برويم...

        هر روز که می گذرد بیشتر در كشاكش زندگي، احساس مي‌كنم هنوز كار اصلي‌ام را در جهان آغاز نكرده‌ام و هر چه تاكنون كرده ام همه مقدمه اي پریشان بيش نبوده است.در فراز و فرود اين احساس، بارها از خود مي‌پرسم در مهلتی که بودن تداوم یافته است چه كاري جز برداشتن یک پاک کن مانده است. پاک کنی برای محو کردن این همه خطوط درهم و سیاه که کودک شوخ و شنگ نفس، بر دفترعمر من کشیده است ؟!

دفتر يادداشت هاي سفر عمره،" تماشا نامه"  با لبه‌هاي تاخورده، كنار دستم افتاده است. هول كرده‌ام چه و چگونه رهاورد های تازه این سفر را بنويسم، ميل به نوشتن،‌همواره تپشي بي‌امان  در من  دامن می زند.تپشي كه با ميل به ديدار خويشتنِ خويش، در آميخته است،مدتهاست خيلي از لذتها برايم كمرنگ شده‌اند،لذت نوشتن ، سخن گفتن ،لذت قدم زدن در امتداد زمان با دوستي، و شوق طراحي تدبيري براي رسیدن به سودي در فردا...

در درياي زمان رها شد‌ه و شناورم.دكتر اميني از دوستان روان‌شناسم كه معنويت گرا است، چندي پيش پس از كلنجاري كه با هم رفتيم ‌گفت: اين احوال،ناشی از باور دینی است. حسابي در جوابش در آمدم و گفتم: مساله من اين جهان مدرن است که همه چیز در آن تكه تكه شده است،و معنای  یک زندگي شادمانه در آن چیزی نیست جز سراسیمه دويدن در راه بي هدف مدرنيته...

حتما حالا دکتر در حج است، در آخرین دیدار می گفت: به اینجا رسیده ام که نیایش نوعی سخن گفتن با خود است. بايد پيدايش كنم  و از او بپرسم که : وقتي دین امری غیر عقلایی بوده، و گوهر آن، تعبد بی دلیل است برای چه به حج آمده ای؟!

مي خواستم برای این سفر از دغدغة نوشتن آزاد باشم، و فقط چشمي نظاره گر باشم كه عزم تماشاي ظهور مطلق درجهان كرده است. اما گويا نمي شود، منم و اين قلم، كه مدتهاست توسني وحشي شده است. در چند ماه گذشته چند بار بخش های از تماشانامه را دوباره  نوشتم اما بي‌حوصلگي كار را كند می کرد. زماني كه تاريخ سفر قطعي شد ديگرمجالي براي نهایی کردن تماشا نامه نبود. خواستم نوبت سفر را به زماني ديگر موكول كنم كه علي آقا تذكر داد برو، تو كه نگران مهلت بودني، چه جاي تأخير برای حج رفتن است؟! در طنين توصيه اش، احساس کردم كه : مرگ در ذات شب دهكده جاري است و در سايه  نشسته است به ما مي نگرد.

دوستاني كه سفرنامه قونيه‌ام را خوانده اند اصرار دارند به همان سبك، درباره حج نیز چیزی بنويسم. اما  احساس می کنم در باره حج نوشتن، شور و شعوري از جنس دیگر مي‌خواهد.حسی متعالی، تا جان به اوج ها سركي بكشد و از دیده ها و چشیده هایش گزارشي بدهد.

       در ميان جدال‌هاي رنگارنگي گرفتارم،گاه به خود می گویم که باید عربده كنی و بنويسی.شايد روزي این نوشته ها، تشنه كامي را، سبويي شود و گاه مي گويم: ديده‌اي حاصل كن و گاه عارفاني از اعماق جان من مي خروشند كه چون نمی نویسیم درما می ماند . اینگونه شده است که دچار ترديدم . مردد از آنم كه در چنین سفری كه بايد درتمنای بوس و کنار شاهد مقصود بود ، اگراسیر نوشتن باشم، آيا غفلت بزرگی نخواهد بود؟چگونه می توان در سفری که رنگین کمانی از حادثه های بالابرنده است خاموش ماند؟ آیا این همه این کنم یا آن کنم از نفْس غدّار است، اين اژدهاي هفت خطي كه خفتگي ظاهريش از بي بهانه گي و بي‌آلتي است.بايد هشیار باشم تا در دام توجيهات عقل جزيي گرفتار نشوم و به جای خواندن متن کتاب این سفر به حاشیه های آن  نپردازم. بايد پژواک رنج‌ رهنوردان كهن سفر آهنگ خدا بشنوم ، همان هایی كه صداي زنگوله كاروانشان همچنان در گوش تاريخ طنين انداز است.باید حس کنم عاشقي چه هزينه‌ي گرانی دارد و پيش از من، مشتاقان خانه دوست،چه ها كشيده‌اند . بايد براي اين سفر رنج های گوناگون تحمل کرد هرچند که فرصت ساختن با شير شتر و سرگردانی در صحراها دیگر گذشته است.باید باور کنی میزان توان تحمل سختی، برای  آن که به بلندای وجود بجهي ، بازتاب درجه ايمانداری تست. ایمان،که، اعتمادی مخاطره آميز به قول ثقيل  است .ایمانی که نه یک معرفت ذهنی بلکه یک تصدیق وجودی است.باید هشیار باشم اگر نه در این سفر اسیر ادا و اطوارهاي روشنفكري می شوم فرصت هایم،می سوزند .به قول آن درویش در این سفر باید مست هوشیار بود .اگر مست نباشی که لذت دیدار تجلی دوست از دست می رود و اگر هوشیار نباشی در دام شیطان لحظه ها بر باد می روند .مثلا همین چند روز پيش كه شنيدم  كاروان ما را به جاي هتل در یک مجتمع مسكوني مستقر مي‌كنند، آشفته شدم، ناگهان كسي رندانه در جانم نهيب زد: برو و ببین که چگونه عاشقانی از سرزمين هاي ديگر در كنار خيابان هاي مكه و مدينه مي خوابند و به عشق او  نه داغی هوا و نه سختی زمین  را نمي‌فهمند.از آنچه گذشت احساس خجالت عجيبي كردم و به یادم آمد که :

 عقل تا جويد شتر از بهر حج           

رفته باشد عشق بر کوه صفا

 در مسیر آمدن به خانه، نالان بودم که:خدایا، در سفری كه شرط احرام حقيقي  داشتن، كندن جامه هستي است من دركجاي كارم؟! احساس مي كردم كسي تازیانه ام می زند و بر سرم فریاد می کشد: گيجي يا منگ؟ چاره‌اي بيانديش، عمر در شنيده‌ها و خوانده‌ها رفت، تو تا کی  می خواهی در دام معقولات و منقولات اسیر بمانی؟! ...

براي فرار از اين سيلاب در هم  کوبنده که مرا چون پر کاهی بالا و پایین می کرد كتاب حج دكتر شريعتي را دوباره به دست گرفتم -كتابي كه سطر سطر آن تلاش روحي دردمند، براي فهم تازه اي از حج  است، كتابي بي‌ مانند كه  گزارشی از التهاب و بیقراری يك روح بزرگ براي تجربه ابديت در لحظه های یک سفراست -اين كتاب را مثل هر كتابخوان ايراني كه به حج مي رود، بارها خوانده‌ام، و در هر بار خواندن، تازيانه هاي پي در پي خطاب هاي آن را بر قامت ناساز روح خویش حس كرده ام، اما نمي دانم چرا  اين بار ، علی‌رغم آن همه تعبير های تازه و دريافت هاي  زيباي که در این  کتاب پراکنده است، هروز با  آل احمد همنواتر مي شوم و دست قدرتمند روح عطشان و بي تاب او، يقه وجودم را گرفته است...

سالها پيش سرسري كتاب" خسي در ميقات" را خواندم، در آن ایام، شيوه روزنگارانه جلال در بيان چند و چون ها را نپسنديدم و ازاینکه او با صراحت  گفته است چندان باورمندانه به سفرِ حج نيامده است دلم را ‌زد، اما چندی پيش حین خواندن كتاب "حج" شریعتی، آنجایی كه ماجرای بهم ريختن جلال  در سعي صفا و مروه و گريختنش در دومين شوط تشريح را مي‌كند، از شتابزدگی و خامی قضاوتم شرمنده شدم. با اشتياق فراوان و احساس شرمندگي بسیار،" خسي در ميقات" را دوباره خواندم...

اکنون، جلال ديگري بر آستانه روحم منتظر  ایستاده است  تا با من آهنگ خانه کند. مرد پرشوري برای سعی دوباره كه نمادي از هروله عمر او بود، عمری که زیر بارش در هم كوبنده تجلي جلالي خداوند هروز کوتاهتر شد. مرد ساعي كه سخن از عبور از سطح می داد و آن روزها آنقدر با مفاهيم معنوي آشنا نبود تا بتواند آن چه در او مي گذرد را تبيين كند و نه  ميلي به تشريح تجربه گدازاني داشت كه در نهان روح سركشش او جاری بود. این التهاب آتشین او را سر انجام به این اعتراف كشاند که:

...ديدم دارم ديوانه مي شوم، چنان هوس كرده بودم كه سرم را به اولين ستون سيماني بزنم و بتركانم...

آه روزگار،چرا چنان مهلتش ندادی تا جستجویش را در چهار كعبه آمال بشري(آمريكا،شوروي، اسراييل و مکه) به جايي برساند. او از دوندگان در پي آواز حقيقت بود ،آوازي كه شيهة پاك  آن را در ميان همهمه هاي مرعوب ساز ايدئولوژي ها، از دورها شنيده بود.آل احمد از تبار آناني بود كه در سراسر زندگي پر فراز و نشيبشان مجال آن را پيدا نمي كنند تا بايستند و از آنچه مي يابند دمي لذت ببرنند وآرام باشند.زندگي او، جلوه اين باور بود كه يكباره مسلمان نتوان شدن، مسلمان مي شوي، كافر مي شوي...

 زندگي آل احمد در اواخر عمر، در ساحل آن كلبه که به غارتِ امواج دريا رفت ، نشان مي‌دهد كه آن طلبه گريخته از نجف مي خواست مسلماني را از سر بگيرد و يكباره در عاشقي بپيچد، جلالي كه به خلوت پناه برد تا شايد روحش در ساحل درياي بي كرانه غيب، رخنه اي در عالم بيابد. او اسير شك‌هايي بود كه از يقين هاي سطحي هزاران بار ارزشمندترند.او پوسته شكي را مي شكافت كه به قول مولوي از آن بوي يقين مي‌آمد. او نيز مانند تمام سرگشتگان راه حق، پرسش سهمگينی را مي پرسید که:

...مگر حاصل يك عمر چيست؟و خود پاسخ می داد:  اين كه در صحت و حقيقت بديهي هاي اوليه كه يقين آورند يا خيال انگيز يا محرك عملند، شك كني و يك يكشان را از دست بدهي و هر كدامشان را بدل كني به يك استفهام؛ چنين كشاكشي سرنوشت تمام كساني است كه هرگاه به يقيني رسيده اند سراسيمه اعتراف مي كنند اين يقين ،آرامش و اطميناني زودگذر بوده است، اين يقين از شك ها و دلهره هاي تازه، پر مي شود و مجبور مي‌شوي مبارزه‌اي تازه را در پيش گيري تا از يقين قبلي رهايي يابي و يقيني تازه بجويي كه عاقبت آن يقين تازه هم به نوبه خويش به بلوغ مي رسد و به بي يقيني بدل مي شود، پس چگونه مي توانيم بي يقيني را تعريف كنيم؟ يقين ما، در بي يقيني تازه است...

 آيا اين تازه شدن مستمر ايمان، در كشاكش شك ها، معناي آيه يا ايهاالذين آمنوا، آمِنوا... نيست؟! آل احمدي كه در برابر عظمت ملكوت حقارت خويش را حس كرد و گريست ، چندان برای همگان آشنا نيست. افسوس كه هنوز در دباغ‌خانه نقادان و حاسدان، پوست كني ناجوانمردانه او همچنان ادامه دارد و کمتر کسی است که آن رند ملامتی، که جوينده بي باك خدا روي خاك  بود را بشناسندِ و در هم ريخته شدن غرور بزرگ او را در حج  به تماشا مي‌نشيند. براستي براي يك جويای حقيقت، چه تجربه‌اي عميق‌تر از آنچه او دریافت مي تواند رخ دهد؟آيا حج براي روشنفكری که دل زده از قرائت سنتي دين است و كوله باري از شك را بر دوش مي‌‌كشد  چه دستاوردي بالاتر ازآنچه او يافت يا به او دادند، مي‌تواند داشته باشد؟ چه چون او  از آن زمان تاكنون، در جستجوي حقيقت ،اينگونه صادق بوده و به نقد هویت پيشين خود دست زده است؟چه مي گويم،رها كنم،خدايش بيامرزد...

       خورشيد در حال طلوع  است، مادرم همچنان بي‌تاب است و نگران تأخير مرد قصاب است. نگاه چه غمگین و وحشت زده گوسفند، می گوید بر خلاف تصور شما انسان ها ، ما نیز مرگ را می فهمیم. حرکاتش نشان می دهد که گویا خبر دارد كه به نام دوست بايد قرباني شود.چه راز عجیبی است که یک مسلمان نمی تواند حتی حیوانی را به نام و برای خویشتن  و در هر جهتی سر ببرد؟! چند دقيقه پيش مادرم كتابی را كه توي هال گذاشته بودم با سيني چايي آورد و گفت:این يادت نره بعد تا ابد بگويي تو مقصر بودي كه كتاب را جا گذاشتم سپس كتاب غروب جلال نوشته خانم دانشور را کنار دستم گذاشت و با انگشت به عكس روي كتاب اشاره كرد و گفت: اين پيرمرد چرا دست‌هايش را پانسمان كرده؟

جوابی ندادم و از خود پرسیدم: چه رندانه تصوير آن چريك كمونيست سرگردان را از كنار جلال  با آن ريش انبوه سفيد، برداشته‌اند؟!...

  ديروز به محل کار علي‌آقا رفتم تا با او خداحافظی کنم،نمی دانم چه شد که ديوان شمس خاك گرفته كمد اتاقش را  برداشتم و باز كردم، اين غزل آمد:

خبري است نو رســـيده تو مگر خبر نداری

جگر حسود خون شد تـو مگر جگر نداری

تن توست همچو اشتر کــه برد به کعبه دل

 زخری به حج نرفتی نه از آن که خر نداری

تو به کعبه گر نرفتی بکشـآنـدت سعـادت

مگريز ای فضولی که ز حـــق خبر نداری

غزل خوانی كه تمام شد علي‌آقا سرش را از توی کارتابلش در آورد و در حالی که قاه قاه می خندید  قلمش را رو به من گرفت  و گفت: چشم ما روشن، فهمیدی چی گفت؟

  جوابی ندادم و به او خیره شدم. از پشت میزش بلند شد و گفت: یادت هست فكر مي‌كردي بايد قبل از سفر حج، انقلابي در آدمي رخ دهد، و مدام از زبان همین مولانا مي خواندي اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد؟!

به دلیل تشويق همين علي‌آقا بود كه دو سال پيش به اين نتيجه رسيدم كه بايد بی خبر به سفر عمره بروم و آن را آشنايي با مكه و مدينه تلقي كنم  باشد که به شور و شعوري براي حج تمتع برسم. از خطاب علي آقا خنده‌ام گرفت كه به اين روشنی، غفلت مرا از زبان مولانا تاييد كرد. آبدارچي با سيني چاي وارد شد، با علي آقا بر سر اينكه جوهر اساسي  مناسک حج چيست، بحثمان بالا گرفت. گفتم: فكر مي‌كنم جوهره حج، "قرباني‌كردن" باشد، اما او، كه نامه‌هاي كارتابلش را يكي پس از ديگري امضاء مي‌كرد، تلاش داشت تا اثبات كند جوهر اساسي حج، "طواف" بر گرد خانه‌ است.  و دليل مي‌ آورد که مثلاً  فلان گفته عمل قرباني را مي‌توان در كشور خودت هم انجام دهي، و اين فتوا، يعنی ثانويه بودن عمل قرباني در مقايسه با طواف ،فردا مرجع دیگری احكام  متفاوتی در باره مناسك حج پيدا مي‌کند، اما كسي نمي‌تواند در رابطه با اصل طواف حرفي بزند.خواستم بگويم كه نگاهش به حج،  متاثر ازديدگاه شريعتی است كه تلفنش زنگ زد و براي جلسه دعوتش كردند...

 در اتاق بزرگش شروع كردم به قدم زدن و به اين فكر مشغول شدم كه طنين كتاب مرحوم شريعتي چقدر در جامعه ما زياد است، چرا از اين همه حج رفتگان ، هنوز كسي نتوانسته كتابی مانند او بنويسد، راستي چرا ؟ زنگ بی امان موبايلش آزارم مي داد و خلوتم را بهم مي‌ريخت،  یادم آمد که چندی پيش در دستشويي سالن همايشی، سه نفر همزمان با موبايل حرف مي زدند ، پيرمردي اصفهاني كه كنارم داشت وضو مي گرفت به من رو كرد و گفت: پسرم مي بيني، تنها جايي كه مي شد چند دقيقه در باره زندگي فكر كرد را هم از ما گرفتند، لعنت به اين روزگار...

تصميم گرفتم تا آمدن علي آقا چند صفحه ای از دفتر تماشانامه را بخوانم تو هم اگر همسفر عشقي ، اين فصل را با من، عاشقانه بخوان:

چه همهمه ای در سالن فرودگاه است، روندگان سفر عمره چه شوری به پا کرده اند، سفري به اميد در هم ريختن یک تكرار، كه نام زندگي به خود گرفته است، چه ساده‌دلي‌ احمقانه‌اي است رفت و آمدهاي پر شتاب در  اجبار زيستن را ، زندگي ناميدن، و اين درگيری هايي زميني را برنامه تعالي خويش  تلقي كردن...براستی زندگی،مگر چیزی جز شور گریختن از اینجا به سوی آنجا است؟!

مدتي است در اين تأمل گرفتارم كه چگونه سخن گفتن خداوند را در قالب حادثه‌هاي زندگي  فهم كنم. زبان ساده اما تاویل پذیر خداوند چه معاني پيچيده‌اي دارد ، و چه دشوار است ترجماني نيكو از آن را در عمق جان خويش شنيدن،گاهی که گوشم از همهمه ها می گیرد می فهمم که فرمان‌ خداوند از كجاي عالم كه به گوش نمي‌رسد...

چه کسی می تواند بگوید که چه شد كه تیر فرمان خدا از کمان آن حلقوم پنهان ، آگوستين اسیر رنگ ارژنگ را نشانه گرفت و از او قديسي ساخت تا كتاب اعترافات را با آن عظمت بنويسد. گاهی که فکر می کنم می بینم چقدر اين خطاب بگير و بخوان به آگوستين شبيه نداي اقراء است كه در غار حرا بر پيامبر فرمان داده شد و چه سؤال پر معنايي پرسيد پيامبر: چه بخوانم؟ چه راههاي ساده‌اي رفته‌اند برای فهم معناي امّي بودن،شبی در خانقاهی رندي به من مي‌گفت: مگر خدا نمي‌دانست كه پيامبر سواد ندارد كه فرمان داد بخوان...

 خدايا ،چقدرآدمي بايد هشيار باشد زیرا كه ممكن است هر آن چونان فضيل راهزن از ما نيز بپرسند:

آيا هنگام آن فرا نرسيده كه دلهاي مومنان به ياد خدا و كلام حقي كه نازل شده است فروتن شود ؟

 چه کسی قادر است تا فرمان هاي شگفت به روح  را براي رهايي از آن جايي كه ايستاده‌ايم بشنود؟ آيا مشتاقانه مي توانم روزی چون آن رهرو راهزن، پاسخ دهم:آري وقتش است و به جاي راهزني، در مسير حق راهرويي پيشه كنم؟ آخر اي نفس، تا كي در بازار خر فروشان عالم ، نعل دزدي ؟...

كسي در درونم نجوا مي كند تو به معنای خیلی از چیزهایی که می دانی نیازمندی، چیزهایی که خواندهای و شنیده ای ،صداي حادثه ها را گوش بده و حقيقت آن را بشنو، شايد تو هم صادقانه بايد به اين پرسش پاسخ دهي كه:وقت چه كاري در اين مهلت بودن باقي مانده است؟ اين كار هرچه باشد بي گمان  از جنس يك" بازگشت" است، بازگشت نيي به نيستان، افتادن قطره اي بر پهنه دريا ، به قول آل‌احمد، برگشت بزِ  َگري به گله......

 مدتهاست كه احساس می کنم حجرالاسودي كه دست خدا روي زمين است و در پايان هر چرخ َبه گرد خانه به تماسي يا اشارتي بايد آن را استلام كرد، چه رمز شگفتی است تجربه استلام،تجربه لمس دستان خدا روی زمین ، و بر سر این دست چون صوفیان صافی توبه کردن و از ولگردی در کوچه این و آن دوباره به خانه خود برگشتن...

چه جسارتي مي‌خواهد سَرِ دستِ خدا توبه كردن، به او قول دادن كه ديگر از خويش، فرمان نمي برم...

 

        كمرم درد گرفته و نم‌نم باران آغاز شده است،  امر و نهي هاي مادرم در آشپزخانه پياپي بلور سكوت را مي شكند،گويا هنوز نعلبكي پيدا نكرده تا مرد قصاب چاقو را   با آن تيز كند. از پشت پنجره ،مرد قصاب پیداست که بی تاب کشیدن  چاقو بر گلوي گوسفند  است،چشم‌هاي گوسفند به من زل زده است...

صداي بسم‌ا... الرحمن الرحيم قصاب،دربع‌بَع گوسفند محو شد،خون از گلوي بريده اش جهيدن گرفته است، مادرم پاي درختي كه خون در آن جمع شده است منتظر دريافت كله گوسفند، ايستاده است و دم به دم فرياد مي كند:

 ول کن این کاغذ بازی را، بيا به مرد قصاب كمك کن...